تبليغاتX
خيس باران


خيس باران

به امید چتر فردایت خیس بارانم!

 

من چه دلخوش بودم

به نگاهي كه دلش عمق نداشت.

با نگاهي بي عمق

عمق ناباوري ام را كاويد

از چه لذت مي برد ؟

از كدامين آغوش

لحظه اي آرامش

- بي تفاوت مي جست ؟

از چه رو با من ِ بيچاره سفرها مي كرد

- تا ته ِ لحظه بيداد ِ همه احساسم ؟

چه سخن ها كه لبخند زني

در پس ِ خنده ی خشكيده به لب با من گفت !

چه سخن ها ز حضورِ من من و با ياد ِ همان زن مي گفت !

چه سخن ها كه نفهميد و نگفت !

او نگفت از نفس ِ گرم ِ دلم

او نگفت از من و از شادي ِ چشمان ِ ترم

- كه به رويش خنديد !

او فقط گفت نخند !

او فقط گفت سكوت !

او به من گفت كه بيزارم من

از طنين صوتي

كه ز لبهاي ِ تو جاري گردد

- بشكند قفل سكوت !

او به من گفت مبادا خواهي

لحظه اي را تو به دلخواه خودت

در كنارم باشي !


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 22:13 توسط دختري از جنس باران| |

السلام ای وادی کرببلا

السلام ای سرزمین پر بلا

السلام ای جلوه گاه ذوالمنن

السلام ای کشته های بی کفن

 

دیدم عده ای مرده ی متحرک را که بر یک زنده ی همیشه جاوید عزاداری می کنند .

 

عالم همه قطره و دریاست حسین ،

خوبان همه بنده و مولاست حسین ،

 ترسم كه شفاعت كند از قاتل خویش ،

 از بس كه كَرَم دارد و آقاست حسین

 

 گالری عکس محرم

هفتادو دو مجنون زلیلی شده عاقل
هفتادو دو فرهاد به شیرین شده واصل
هیهات که جان گیرد از آنها ملک الموت
جان دست حسین است نه بازیچه قاتل

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 14:33 توسط دختري از جنس باران| |

آی! چه شد باران نباریدی ؟

مگر با ما نبودی یار !

در آنروزها که می خواندم

درآوردی سرودی کودکانه پا به پایت

آن روز باران ریز

آسمان تر

زمین تر

چشم من تر !

ضجه ات بر پشت بام کاهگلی داغ فرزند داشت انگار ابر مادر

در این شبهای بی یاری

که من هستم و بیداری !

کنون باید بباری ابر !

دلم خسته ست و بی ابری

که شاید بشکند بغضش ببارد اشک . . .

دلم خسته ست و بیمارست چنان

که گویی سالهاست مرده ست

و بر نعشش نمی باران نباریده ست . . .

خوشنويسي - شعر سهراب سپهري

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 15:6 توسط دختري از جنس باران| |

 

اين روزها چه آسان اشك مي ریختم . . .

اشك هايي كه از درياي وجودم جدا افتاده بودند

اشك هايي كه بوي غربت مي داد

بوي تنهايي . . .

انگار فراموش كرده بودم

كه تو عاشقانه ترين نگاه هايت را نثار من كرده اي

من در اوج با تو بودن تنها بودم

زيرا فراموش كرده بودم

در تنهاترين تنهايي هايم هم در آغوش تو ام

ولي تو هنوز هم عاشقانه نگاهم مي كني

دوستم داري

و قلم در دستم گذاشته اي

و ديكته مي كني

تا بنويسم . . .

و من هنوز هم چه كودكانه فكر مي كنم:

كه اين منم كه مي نويسم !

آري !

اين هميشه ترفند شيرين تو بوده است

گاهي از اين بچه گانه ها خنده ام مي گيرد

از اين كه تو در زرورق پوچي ها

من را به مرز عميق ترين عاشقانه هاي نابت مي كشاني

به گونه اي كه شايد هيچ گاه فكر نمي كردم

زير پوچ ترين پوچي ها هم لبخند تو پنهان شده باشد

اما پوچ ترين پوچي ها هم عاشق شدند

و خواستند تا وسيله اي باشند

كه من را به مرز با تو بودن برسانند

و من شايد دوباره فراموش كردم كه اگر تو بخواهي

پوچ ترين پوچي ها هم دچار مي شوند

و دچار يعني عاشق !

 

نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 13:59 توسط دختري از جنس باران| |

 

 

آخرین باری که از ته دل

برای رفتنت گریه کردم

گفتی: تمامش کن . . .

از آن روز

به احترامت

چنان از ته دل می خندم

که گاهی فراموشم میشود

رفته ای ! . . .




سیده سمیه حسینی

نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 12:35 توسط دختري از جنس باران| |


رز زيباييست پس دوستم دارد

ندارد چون هيچ وقت برايم رز نخريد

پر پرش مي كنم رز را

دوست دارد مرا

دوست ندارد مرا

دوست دارد مرا

ندارد اگر نه رهايم نمي كرد

دارد چون نوبت گلبرگ دوست دارد! است

ندارد اگر نه رهايم نمي كرد

دارد اگر نداشت به سراغم نمي آمد

ندارد چون از ابتدا قصدش رفتن بود

دارد اگر قصد رفتن داشت چرا از ابتدا آمد ؟

ندارد خودت خوب مي داني

دارد چون جوابم را ندادي

ندارد ، آمد كه بسوزاند دلت را !

دارد اگر نداشت چكار به دلم داشت ؟

ندارد ، دل سوزاندن عادتش بود !

دارد چون نوبت گلبرگ دوست دارد ، است

ندارد ، نوبتي هم باشد دوستت ندارد

دارد ، چون دل به دل راه دارد

ندارد ، خودت را گول نزن ، دل هم به دل راه ندارد

دارد . . .

ندارد . . .

دارد . . .

ندارد . . .

چه داشته باشد چه نداشته باشد مهم نيست

به هر حال من دوستش دارم
.

نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 18:50 توسط دختري از جنس باران| |

این اپو اگه نخونین واقعا ازدستش دادین ها از ما گفتن بود و از شما ....
 
 
پشت سر هر معشوق ، خدا ایستاده است

پشت سر هر آنچه که دوستش می داری

و تو برای این که معشوقت را از دست ندهی

بهتر است بالاتر را نگاه نکنی

زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد

و او آنقدر بزرگ است

که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند




پشت سر هر معشوق ، خدا ایستاده است

اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی

اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح

خدا چندان کاری به کارَت ندارد

اجازه می دهد که عاشقی کنی

تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی . . .




اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی

خدا با تو سختگیرتر می شود

هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر

و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر

بیشتر باید از خدا بترسی

زیرا خدا از عشق های پاک و عمیق و ناب و زیبا نمی گذرد

مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند




پشت سر هرمعشوقی ، خدا ایستاده است

و هر گامی که تو در عشق برمی داری

خدا هم گامی در غیرت برمی دارد

تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر

و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است

و وصل چه ممکن و عشق چه آسان




خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد

و معشوقت را درهم می کوبد

معشوقت ، هر کس که باشد

و هر جا که باشد و هر قدر که باشد

خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او ، چیزی فاصله بیندازد

معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی

و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است

ناامیدی ازاینجا و آنجا

ناامیدی از این کس و آن کس

ناامیدی از این چیز و آن چیز




تو ناامید می شوی و گمان می کنی

که عشق بیهوده ترین کارهاست

و برآنی که شکست خورده ای

و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق

و آن همه عشق را تلف کرده ای

اما خوب که نگاه کنی

می بینی حتی قطره ای از عشقت

حتی قطره ای هم هدر نرفته است

خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته

و به حساب خود گذاشته است




خدا به تو می گوید:

مگر نمی دانستی

که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟

تو برای من بود که این همه راه آمده ای

و برای من بود که این همه رنج برده ای

و برای من بود که اینهمه عشق ورزیده ای

پس به پاس این ؛

قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم

و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم.

و این ثروتی است که هیچ کس ندارد

تا به تو ارزانی اش کند




فردا اما تو باز عاشق می شوی

تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر

تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر




راستی :

اما چه زیباست

و چه باشکوه و چه شورانگیز

که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است!




عرفان نظرآهاری



پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است
نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 22:53 توسط دختري از جنس باران| |

 

عید غدیر خم بر همه شیعیان جهان مبارک.

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 11:23 توسط دختري از جنس باران|

آن‌قدر خيس باران پاييزم با نمي، شبنمي..
 زود مي‌ريزم يك تلنگر بزن.........................
 بغض تُردم را بر سر شانه‌هايت فرو ريزم آرزويم همين بود...
 صبحي با ني‌ني چشم مست تو ................
برخيزم برگ زردي چروكيده ماندم..
 تا از سر شاخه‌هايت بياويزم داس بي‌رحم طوفان...
 دمي نگذاشت با بهارت، تنم را بياميزم سرنوشتم................
 همين بوده تا بوده تو درختي و................
 من برگ، مي‌ريزم.

 
نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 18:54 توسط دختري از جنس باران| |

نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 21:21 توسط دختري از جنس باران|


Design By : Night Skin