تبليغاتX
خيس باران

خيس باران

به امید چتر فردایت خیس بارانم!

چه كسي؟

من کیم؟

هیچ یادت می آید مرا

جایی مرا دیده ای

 آری !!!

من همان غریبه ام که زود آشنا شد

من همان بوسه ی سبزم

که کنار خال رنگینی درج شده                              

                        

                         من همانم ٬ یادت آمد؟

 من همانم ٬ همکلاس آسمان

دوست تقدیر ٬ دشمن سرنوشت

عاشق باران

                     یادت آمد؟

 من همانم که امید

در فراسوی وجودش پرپر می زد بی رنگ

من همانم که طلوع

از غم دیدارش زودتر سرخ می شد

                          من همانم ٬ یادت آمد؟

 من همانم که دل پروانه

از غم هجرانش به تپش می افتاد

من همانم که عطرش

غم دیوانگی گلها را سر و سامان می داد

 یادت آمد؟

همه می شناسند مرا

اگرم یادت نیست

                   من همانم

                                  هیچکس

                                                 یادت آمد؟ 

 **************

تو کیستی؟
 
هان؟

یادم آمد...

...

تو همانی که روزی با پاهایت آمدی


و نماندی و رفتی!!!

و من
...

من همانم


که روزی با دلم آمدم و ماندم و ماندم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 13:52  توسط دختري از جنس باران  | 

مادرعزيزم روزت مبارك


میدانی...

بعضـی ها را هرچه قدر بـخوانی ... خسته نمیشوی !

بعضـی ها را هرچه قدر گوش دهی ... عادتــــ نمیشوند !

بعضـی ها هرچه تکرار شوند ... باز بکرند و دستــ نـخورده !

دیده ای ؟!

... ... شنیده ای ؟!

بعضـــی ها بی نهایتـــ ــ ـند !


 مـــــثل مـــــادر 
 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 14:20  توسط دختري از جنس باران  | 

اعتقاد


چه رسم جالبی است،
محبتت را میگذارند پای احتیاجت،
صداقتت را میگذارند پای سادگیت،
سکوتت را میگذارند پای نفهمیت،
نگرانیت را میگذارند پای تنهاییت،
... ... و وفاداریت را پای بی کسیت،
و آنقدر تکرار میکنند که خودت
باورت میشود که تن هایی و بیکس و محتاج....!!!


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 14:20  توسط دختري از جنس باران  | 

بيداري


هجوم خواب ها

پلک مرا از پا نمی انداخت؛

چه شب هایی طلوعت را به جانم منتظر بودم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:2  توسط دختري از جنس باران  | 

جستجو



چه بی تابانه می خواهمت ...

دست در کوچه و بستر

حضور مانوس دست تو را می جوید...

احمد شاملو
 
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:0  توسط دختري از جنس باران  | 

تلخ ....


خاطره هايت هرچه شيرين تر باشند ،

بعدها از تلخي گلويت را مي سوزانند...


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 11:40  توسط دختري از جنس باران  | 

بي كسي


از روزي مي ترسم ، كه وقتي ميگه :

دوستت دارم ، ياد تو بيافتم ...!


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 11:35  توسط دختري از جنس باران  | 

پرواز



به کبوترها حسودیم می شه اونا خیلی خشبختند. اونا صبح زود وقتی در

پرهاشان شهوت پرواز موج می زن- از میان شیروانی های سرخ و سقف

های کاهگلی و دیوارهای نیمه خراب مثل دود به طرف آسمان پر می

کشند و آن بالا ها در زیر نور تند آفتاب به گل های سفیدی شباهت دارند

که روی دریاچه پرپر شده باشند و با هر موجی یک سو میروند و آن وقت

غروب با خستگی بر می گردند روی شاخه های درختان می نشینند و

کبوترهای عاشق سرهایشان را به یکدیگر تکیه می دهند و با نوک های

ظریفشان عشق را نوازش می کنند. و هیچ حرکت مخالفی هیجان

عشقشان را در هم نمی ریزد ... من به کبوترها حسودیم می شه اینجا

عشق نا آرامه ...

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 16:1  توسط دختري از جنس باران  | 

نوروز مبارك

دوستاي من عيدتون مبارك منو سر سفره هفت سين يادتون نره

سال خوب سرشار از شادي نشاط و خبراي قشنگ داشته باشين

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 16:53  توسط دختري از جنس باران  | 

عادت


 
 
می‌ترسم… از اینکه دیگر دلم برایت تنگ نشود می‌ترسم
 
از اینکه هر روز قلبم مثل یک رهگذر بی‌خیال، از کنارت رد شود و خم به ابرویش نیاورد، می‌ترسم…
 
هر وقت اینطور شود، می‌فهمم که زیر سایه درخت “عادت”، کرخت و بی‌حس شده‌ام…
 شنیده‌ام که با همه همین‌طور می‌کند…
 
درخت نفرین شده‌ای است که بالاخره یک روز،
 هر کسی دچارش می‌شود
 جمجمه‌های زیادی را پای تنه‌اش می‌شود دید
 
 

عادت می‌کنیم…همه‌مان… عادت هم که کردیم،
 دیگر زیبایی را حس نمی‌کنیم
 
 ما کرختیم
 
 
نمی‌دانم چه رازی دارد که زمان، رنگها را می‌شورد…
 اما نه.. رنگها را نمی‌شورد…
 
ما را به “کور رنگی” دچار می‌کند
 
 
 
رنگها همیشه هستند و ما نمی‌بینیم‌شان… ما عادت می‌کنیم
 
 
 
 به همیشه بودنمان عادت می‌کنیم… به معاشقه‌هایمان عادت می‌کنیم
 
 به گرمای دستهای‌مان عادت می‌کنیم…
 هنوز دستهایمان همان ۳۷ درجه‌اند،
 
 اما عادت که کردیم، دیگر حسش نمی‌کنیم…
 من از این عادت می‌ترسم

زیبایی صورتها، حکم آجرهای دیوار ِ خانه را پیدا می‌کنند
 
 
 و آنقدر که جلوی چشمهای‌مان بوده‌اند،
 دیگر نمی‌بینیم‌شان…. محو می‌شوند…
 هرم نفسهایمان سرد می‌شود
 
 
 
 نوازش دیگر هیچ معجزه ای نمی‌کند
 
چون ما عادت کرده‌ایم
 
 
مثل نمازهای صبحمان که آنها را فقط از بر شده ایم ..
 
مثل شعر‎‌
 
 
حتی در مستی‌مان، زبان‌مان فارغ از احساس‌مان کارش را خوب بلد است
 
 
 
چون به آن هم عادت کردیم
 
 


رنگ‌ها می‌پرند، صداها می‌روند و یک سکوت بی‌رنگ،
 
کم‌کم مثل مه اول شب فرومی‌نشیند
 
و همه چیز را زیر تن ِ سرد خود قایم می‌کند
 
 
 
 
 مثل ماهی‌های گرفتار در آب یخ‌زده، که حتی باله‌هایشان را هم
 
نمی‌توانند جم بدهند
 
 
و آنقدر عادت
 ِ
 آب یخ‌زده بهشان فشار می‌آورد که عاقبت می‌میرند
 
 
 
… جوری هم می‌میرند که حتی یادشان هم نمی‌ماند
 
 
روزی در همین آب
 
 
 زیر آفتاب و مهتاب، رقصیده‌اند

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 13:31  توسط دختري از جنس باران  |